نجوای غم

نجوای غم

 

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم ......

 تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

 تنهای را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

 تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

 تنهایی را دوست دارم چون در خلوت و تنهاییم

 در انتظار خواهم گریست و هیچ کس اشکهایم را نمی بیند

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

 

 

جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد

جدایی ناله های سخت دارد

جدایی شاه بی پایان عشق است

جدایی راز بی پایان عشق است

جدایی گریه وفریاد دارد

جدایی مرگ دارد درد دارد

خدایا دور کن درد جدایی

که بی زارم دگر از اشنایی

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

 

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

 

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم 

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

 

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

 

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

در دو روزه عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نامهربانان.مهربانی کرده ام

هم دلی .هم آشیانی .هم زبانی کرده ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیز نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیز نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیز نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم.می فشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گله امید را در سینه پرپر کرده ام

دسته تقدیر این زمانم

کرده هم رنگه خزانم

پشت سر پل ها شکسته. پیشه رو نقشه سرابی

هوشیار افتاده مستی . در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد!

مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند

سر به زیری سر سپرده

میروم دل مردگی هارا ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد.چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگه جدایی خط کشم

در سرورده آفرینش نغمه ای موزون کنم

در دو روزه عمره خود بسیار خرمان دیده ام

بس ملامت ها کزین نامردمان بشنیده ام

سردهد در گوشه جانم

موی هم رنگه شبانم

من که عمره رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی زه خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یاد نمانم

بنده ی پیره زمانم

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم می خواست دگر عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده، ای وای
دل دیوونمو سوزونده، ای وای
هنوزم عاشقم، دنیای دردم
مثل پروانه ها دورت می گردم



سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

غم دور از تو موندن، یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق، سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من، بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم، اینو از من نگیری


دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمم تو رو دید

نشو با من غریبه مثل نا مهربونها
بلا گردون چشمهات زمین و آسمونها
می خواهم برگردم اما می ترسم، می ترسم، بگی حرفی ندارم
بگی عشقی نمونده، می ترسم بری تنهام بزاری
تو رو دیدم تو بارون، دل دریا تو بودی
تو موج سبز سبزه، تو صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت، تو مهتاب شبونه
مگه میشه نخوندت، تو شعر عاشقونه

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/۱٠/٥ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | لینک ثابت نظرات ()

 

Hold on to me love
you know i can't stay long
all i wanted to say was i love you and i'm not afraid
can you hear me?
can you feel me in your arms?

holding my last breath
safe inside myself
are all my thoughts of you
sweet raptured light it ends here tonight

i'll miss the winter
a world of fragile things
look for me in the white forest
hiding in a hollow tree (come find me)
i know you hear me
i can taste it in your tears

holding my last breath
safe inside myself
are all my thoughts of you
sweet raptured light it ends here tonight

closing your eyes to disappear
you pray your dreams will leave you here
but still you wake and know the truth
no one's there

say goodnight
don't be afraid
calling me calling me as you fade to black

holding my last breath
safe inside myself
are all my thoughts of you
sweet raptured light it ends here tonight

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/۳٠ ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

به دیدارم بیا هر شب...در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند ، دلم تنگ است... بیا ای روشن...ای روشن تر از لبخند...شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ، دلم تنگ است... بیا بنگر چه غمگین و غریبانه ، در این دیوان سرپوشیده و این تالاب مالامال ، دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها... واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی... شب افتاده است و من تنها و تاریکم... و در این دیوان من دیریست ، در خوابند ، پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی... بیا ای مهربان با من... بیا ای یاد مهتابی...

بعد از تو من چه کنم... با این دل تنها... تنها دعا میکنم... به اندازه ی تنها ییها یم... خوشبخت شوی... اما... پریچهرمان را خواندی با گریه هایم گریه کردی... با خنده هایم خندیدی... مرحبا بر تو آفرین... اما تو کجا خواهی نوشت از بی وفایی بازی روزگار... من می نویسم تو بخوان... اما دیگر با گریه هایم گریه مکن... بگذار در این تنهایی... بغض غزل گریه هایم را... با یاد تو گریه کنم... هر چند که گریه هایم از شانه های تو بی نصیب است... هر وقت غروب غزلی دلتنگی برای شب نوشت و رفت... من به شوق هرم گرم نفسهایت... دل را در تنهایی به یاد و خاطره های تو سر گرم می کنم... ترا به حرمت دلتنگیها ی عاشقی... هرگز فکر نکن که تنهایی... بدان که همیشه چشمانی نگران توست ...

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٩ ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

من خالی از عاطفه و خشم!!!!

خالی از خویشی و غربت !!!

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !

عشق آخرین همسفره من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهاییه من!

ای دریغ از من که بی خود مثل تو گم شدم گم  شدم تو ظلمته تن.......

ای دریغ از تو........

 که مثل عکس عشق هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من!

وای گریمون هیچ!!

 خندمون هیچ !!

باخته و برندمون هیچ!!

تنها آغوش تو مونده غیراز اون هیچ !!!.........

و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ !

در تو می بینم همه بود و نبود بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد .......

بی تو میمیرم.................

 مثل قلبه چراغ نور تابوندی !

کی منو از تو جدا کرد؟؟

 

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٩ ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

 

 

 

دوستت دارم ولی هرگز این راز بزرگ بر زبان نمی آورم ،

 

 دوستت دارم ولی نگاهم را به چشمانت نمی افکنم‌ ،

  

با شنیدن صدایت قلبم به طپش می افتد ولی هرگز نهیب جوان خود را آشکار نمی کنم ، 

  

هر شب در خواب صدای محبت آمیزی را می شنوم ولی هرگز خوابم را به کسی نمی گویم ، 

 

 در آتش تو می سوزم ولی هرگز تقاضای خود را بروز نمی دهم ، 

 

 روزها می گذرد و تو دورتر و سخت تر می شوی و من محوتر ،

 

 هر روز که می گذرد تو زیباتر می شوی و من ...!

 

 کاش هیچ روزی نگذرد تا فاصله تو با من بیشتر نشود...!

 

 آدم عزیزانشو فراموش نمی کنه بلکه به ندیدنشون عادت می کنه.

 

چقدر خوبه کسی رو داشته باشیم که باهاش زندگی کنیم ، این یه نیازه...

 اما چقدر زیباست که کسی رو داشته باشیم که نتونیم بدون اون زندگی کنیم، این عشقه!!!

 

بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشق ترین باشیم ....

 من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی !

 تو یعنی بهترین ، زیبا ترین ، عاشق ترین ، لایق ترین ....

 تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه ....

 تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت ....

 من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان ....

 من برای تو ، تو برای من  ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو ....

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٧ ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | لینک ثابت نظرات ()

با سلام خدمت دوستان عزیز

به عللی همین مطالب را در وبلاگ دیگری قرار داده ام

http://deadwhisper.blogfa.com

به این وبلاگ سر بزنید

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٦ ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

 

 

 

هنوز هم فراموشت نکرده ام

بااین که فراموش شده ام

هنوز هم صدایت را می شنوم

با این که صدایم نکرده ای

هنوز هم همه جا می بینمت

با این که به دیدنم نیامده ای

هنوز هم با عشق تو پا بر جام

با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت

با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند

با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای

هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام

با این که از همه ادما بریده ای

هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم

با این که شنیده ام خودت را باخته ای

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد

با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است

هنوز هم از امید حرف میزنم

با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای

هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست

با این همه میدانم

.من هنوز به تو ایمان دارم و تو..........

 

 

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٦ ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

 

 

بگذار

بگذار سپیده سر زند

چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد .

و راه کهکشان بسته شود ...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٦ ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

در یکی روز عجیب ، مثل هر روز دگر ، خسته و کوفته از کار ، شدم منزل خویش

منزلم بی غوغا ، همسرو فرزندان ، چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود ، بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او

پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من

با شما هستم من

خالق هستی این عالم و آن بالاها

من چرا آمده ام روی زمین ؟

شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟

بتوانید خدائی بکنید ؟ و شما ساخته اید این عالم ،

با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا بنمائید ،

قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟

هیبتا ! ما همگی ترسیدیم ! به خداوندیتان ، تنمان می لرزد

چون شنیدم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید .  

آتشی سوزنده و عذابی ابدی  

و شنیدم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم ،

چشممان خون بارد و بسائیم  به خاک درتان پیشانی ،

و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال

حور و پردیس و پری هم دارید

تازه غلامان هم هست ، چون تنوع طلبی آزاد است 

من خودم میدانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ،  

همه چیز از بخت است شده ام من آدم ،

اشرف مخلوقات ، راستی حیوانات ، هر چه کردند ندارند کیفر ؟؟

داشتم خدمتتان میگفتم ! قسمتم این بوده ،

جنس من مرده شده ، آمدم من دنیا ، مرز سال دوهزار

قرعه ام این کشور و همین شهرو دیار

پدرم این بوده که به من گفت پسر : مذهبت این باشد

راه و رسم و روشت این باشد

سرنوشتم این بود ، 

جنگ تحریم و از این دست نِـعَم  

هر چه شد قرعه من این آمد

راستی باز سؤالی دارم ! ناظری حاضر بود ؟؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر بگذشته ، پاسخی نیست  

ولی میگویم : من شنیدم که کسی این میگفت

چشم تنها ز خودش بیخبر است 

چشم را آئینه ای می باید ، تا خودش را دریابد،

عجبا فهمیدم ، شده ام آئینه ای بهر تماشا شما

به شما بر نخورد ...! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟؟؟ 

ظلم و ستم آئینه را می بیند ؟؟

شاید این آئینه معیوب و کج است ؟ خط خطی گشته و پر گرد و غبار  

یا که شاید سرو ته آئینه را مینگرید 

ور نه در ساحتتان ، این همه نازیبائی ؟

کمی از عشق بگوئیم با هم 

عرفا میگویند ، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده

عجبا ! عشق ما یک طرفه است ؟

به چه کسی گویم من ؟

می شود دست ز من برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟؟

زورکی نیست که عاشق  شدن ما بر هم 

من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟

بنده را آوردی که شوم عاشق تو ؟؟؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟

مرحمت فرموده ، همه عشق و می ساغر خود را تو ز ما بیرون کش 

عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر

می روم تا کپه ام بگذارم  

صبح باید بروم بر سر کار ، پی این بد بختی ، پی یک لقمه نان 

به  گمانم فردا ، جلوه عشق تو را می بینم ،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده ....؟

خوش به حالت که غمی نیست ترا ، نه رئیسی داری

نه خدائی عاشق ، نه کسی بالا دست 

تو و یک آئینه بی انصاف ! کج وکوله ست و پر از گرد وغبار  

وقت آن نیست کمی آئینه را پاک کنیم ؟

خواب سنگین به سراغم آمد . کم کمک خواب مرا پوشانید

نیمه شب شد و صدائی آمد ، از دل خلوت شب ، از درون خود من

من خدایت هستم

هر چه را میخواهی ، عاشقانه به تقدیم کنم

تو خودت خواسته ای تا باشی

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو ، هر چه را می بینی ،

ذهن خلاق خودت خلق نمود 

هر چه را خواسته ای آمده است ، من فقط ناظر بازی توام

منتظر تا که چرا یا که که را خلق کنی !

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه ، ز ته دل ز درون ، 

خواهشی نا محسوس ، نه به فریاد بلند ،

بلکه از عمق وجود ، ز برای عدم خود بنما ،

تو همان لحظه دگر نابودی ، به همان سادگی آمدنت  

خواهش بودن تو ، علت خلق هم عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر ، ز چه رو آمده ای روی زمین ؟

پی حس کردن و این تجربه ها

حس این لحظه تو ، علت بودن توست  

تو فقط لب تر کن ، مثل آنروز نخست

هر چه میخواهی ، چه وجود و چه عدم ، بهر تو خواهد بود 

در همان لحظه آن  خواستنت

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟؟؟

دلبرم حرف قشنگت این بود

شهر زائیده شدن این باشد ، تا توانم که  فلان کار کنم ،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم

پدرم آن آقا ، خلق و خویش ، روشش میراثش ،

همه اش راه مرا میسازد

بنده میخواهم از راه از این شهر به منزل برسم

همه رابا وسواس تو خودت آوردی همه را خلق نمودی همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی ! من شدم  عاشق تو

دست من نیست تو را  میخواهم ،

به همین شکل و شمائل  که خودت ساخته ای

شر و بی حوصله  بازیگوش ، مثل یک بچه پر جوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند ، که شوم عاشق تر،

هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،

رشته عشق شود محکمتر

دیر بازی است که به من سر نزدی

نگرانت بودم ، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگ خواندی

و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی

من چرا آمده ام روی زمین ؟

باز هم یادم باش

مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمی آغوش تو ام

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد

خواب من خواب نبود

پاسخی بود به بی مهری من

پاسخ یک عاشق

به خداوند قسم ، من از آن شب ،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم ، به خدا

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٦ ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

 

 

 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٦ ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

مرو

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من

نوشته شده توسط نجوا در ۱۳۸٧/٩/٢٦ ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

Copyright (C) 2008, http://deadwhisper.persianblog.ir. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

به یاد سپیده دم آشنایی...

منبع کدهای وبلاگ

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه

تمام پیوندها

بازديد شما

بازديدها :

نوشته های پیشین
دی ۸٧
آذر ۸٧


آرشیو موضوعی
جدایی
دوستت دارم
عمر کوته
سفر کردم ...
"My Last Breath" دیدار خالی دوستت دارم ۱۳۸٧/٩/٢٦ ۱۳۸٧/٩/٢٦ سپیده سهراب کوچه مروای دوست
 
نویسندگان
نجوا

پیوندها
عشق+عشق=هیچ
نجوایی دیگر
من و تو
عکس های زیبا
نایت اسکین
اتاق تک
ترنم سایه ها

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان جوان